آنچه میآید، گزیده کوتاهی از گفتگوی یاسر آیین با دکتر ابراهیم فیاض است که به مناسبت ایام محرم تقدیم میگردد.(از زبان نویسنده)
مبدأء شيعه، عاشورا و مقصد آن ظهور امامزمان است که در تمام متون زيارتنامههاي شيعيان اين شروع و پايان به چشم ميآيد. در اين ميان نيز تاريخي است که شيعه با آن زندگي ميکند و زندگي فردي و اجتماعي خود را با عاشورا و ظهور امامزمان شکل ميدهد و اصلاً زندگي بدون اين دو، در شيعه قابل تصور نيست. بنابراين توجه هر چه بيشتر شيعه به اين دو موضوع مهم، معنابخشي بيشتري براي او رقم خواهدزد. اگر مبدئيت عاشورا خوب توضيح داده نشود، آن مقصد نيز به خوبي روشن نميشود.

عاشورا به اعتقاد من روز تجلي اعظم خداست و اين يعني اگر عاشورا به وجود نميآمد، هرگز اسلام در شکل نهايي و عظيم خود تجلي پيدا نميکرد. درواقع با عاشورا است که ميشود انسان کامل و حقيقت اسلام را ديد تا آنجا که حتي ميتوان از ميان صبح تا عصر عاشورا و صحبتهاي امام حسين عليهالسلام، چارچوب قرآني استخراج کرد و نشانداد که همه چيز آن قرآني بوده است. بهطورکلي بايد گفت در عاشورا دقيقاً اسلام تجلي يافت و نهضت پيامبر بدون عاشورا معنا نداشت.اين بزرگترين چالشي است که اهلسنت با آن برخورد ميکنند و هنگاميکه با دوستان اهلسنت بهطور جدي و البته صادقانه و دوستانه و برادرانه بحث شکل ميگيرد، بايد پرسيد شما که عاشورا نداريد چه کار ميکنيد؟ اتفاقاً من دوستان باسوادي از اهلسنت دارم. پس از آن که من کمي قضيه عاشورا را تشريح کردم، يکي از آنها که اتفاقاً استاد دانشگاه هم بود پرسيد، پس ما که نداريم چهکار کنيم و من هم گفتم نميدانم!
در روز عاشورا واقعه عجيبي رخ ميدهد. آن حديث امام حسين که در خواب، پيامبر به ايشان گفتند که خدا ميخواهد تو قتيل باشي و خانوادهات اسير باشد، به نظر من بزرگترين مبناي تئوريک عاشورا است. اين ارادهاي تکويني است که خدا بايد حسين را شهيد و خانوادهاش را اسير ببيند و اين بحثي است که به نظر من مبناي بسيار مهمي در عاشوراشناسي به وجود ميآورد. بحث قتيلبودن امامحسين به اين معناست که يک انسان کامل با تمام سير وجودي خود، بايد اينجا شهيد شود و به عبارت عرفاني، از بعد ناسوتي به بعد ملکوتي و جبروتي و لاهوتي خود نزديک شود. از اينرو شما در قصههاي عاشورا ميبينيد که ديگر زمين براي امامحسين گريه نميکند بلکه اهل آسمان و سماوات ـ نه فقط يک آسمان که همه آسمانها ـ براي امامحسين گريه ميکند که بيانگر يک بحث تکويني بسيار عظيم است. ميدانيم که در بعد زماني، زمان ملکوت بر زمان ناسوت محيط است و اين يعني از ازل تا ابد، قصه امامحسين و شهادت او تجلي و حضور داشته است. زمان در آنجا شامل است و قبل و بعد را دربرميگيرد تا تجلي عاشورا در ناسوت ادامه يابد.
ماجرا اين است که انسان کاملي که تجلي اعظم اسماء الهي است و همه اسماء الهي در او تجلي پيدا ميکند و در واقع خليفةالله و مظهر خداست، به ميدان شهادت ميرود و کشته ميشود. اين قصه و اين شخصيت از آنجا که خدايي است، ابدي ميشود و از همينرو توليد معناي آن نيز ابدي است. به عبارت ديگر عاشورا معنايي توليد ميکند که هيچ وقت از ميان نخواهدرفت، چراغي است که هيچ وقت خاموش نخواهد شد و عطشي است که هيچ وقت سيراب نخواهدشد. يعني هر چه شما بيشتر در عاشورا غرق شويد، تشنهتر ميشويد و ملاحظه ميکنيد آنها که با عاشورا مأنوس هستند، روزبهروز پرشورتر و تشنهتر ميشوند تا انشاءالله در نهايت از حوض کوثر بنوشند و سيراب شوند. اينکه «کل يوم» ميشود عاشورا و «کل ارض» ميشود کربلا، بهدليل بسط عاشورا در همه زمانها و در همه مکانها است و اگر ما در اين بحث دقت کنيم، ميتوانيم بحثهاي عميقي از آن بيرون بکشيم و به نظريهپردازي و توليد معنا بپردازيم. هنگامي که اين انسانکامل شهيد ميشود، تاريخ شيعه آغاز ميگردد.
امام علي در بستر شهادت موقعي که همه گريه ميکنند، به اباعبدالله ميگويد: لايوم کيومک يا اباعبدالله. در جريان صلح امامحسن نيز عملاً سه گروه با ايشان درگير شدند؛ يک گروه خوارج بودند که گفتند تو مثل پدرت کافر شدي و قيموميت اين خواسته را پذيرفتي و کار را بهدست معاويه سپردي و سپس داستان ترور و شمشير يا خنجرزدن به پاي ايشان و مداين و خلاصه قصهاي که از خوارج برجاي ماند. گروه ديگر مردم عادي هستند که ديگر خسته شدهاند و ميخواهند خوش بگذرانند و در نتيجه امام حسن را رها کردند و رفتند. گروه ديگر را خواص و افرادي از جمله حجربن عدي تشکيل ميدهند. حتي حجربنعدي که دست آخر نيز به دست معاويه شهيد شد و با آن عظمت در تاريخ ماندگار شد، با حالتي ناراحت به امام اعتراض ميکند که چرا صلح را پذيرفتي؟ امام حسن اختصاصي با او صحبت ميکنند و ميگويند من براي ظهور امام زمان صلح کردم.اين بدان معني است که همه اين اتفاقات براي آن هدف نهايي که در واقع عاشورا تجلي بزرگ آن است پايهريزي ميشود. يعني صلح امامحسن مقدمه روزعاشورا و بهوجودآمدن آن تجلي است و اين نشاندهنده بحث اراده تکويني خداست و برنامهريزي او براي هدايت بشر و براي تجلي بشر در آينده است. آيه «و سنريهم آياتنا في الافاق و انفس...» ميخواهد نشان بدهد که اين قصه عاشورا هم در آفاق و هم در أنفس تجلي ميکند. در واقع هم بعد دروني و عرفاني و هم بعد بيروني و اجتماعي دارد و داستان امامحسين و عاشورا جامعتر از آن است که بخواهد با يک الگوي خاص مارکسيستي يا روانشناختي يا عرفاني صرف مورد بررسي قرارگيرد. من گفتم، در حقيقت ميتوان گفت آنچنانکه اسلام به يک بعد محدود نميشود و تنها در چارچوب خود قابل فهم است، عاشورا و انتظار نيز ميبايد در همين راستا مطالعه شود و دکتر اینچنین تأیید کرد که دقيقاً چنين است، اگر شما به قصه عاشورا نگاه کنيد از آنجا که جامع است، توليد معناي کاملي صورت ميدهد و هر چه بيشتر به آن توجه کنيد، ميتوانيد معناي بيشتري برداشت کنيد.
من پرسیدم، در اينصورت ميتوان گفت اگر ما بخواهيم ذهنيت درستي از زمان ظهور و امامزمان و بهطورکلي مسئله مهدويت داشته باشيم، ناچاريم که به گذشته و بهطورمشخص به عاشورا مراجعه کنيم؟ و دکتر پاسخ داد: کساني که در مهدويت شبهه ايجاد ميکنند، ميتوانند عاشورا را مطالعه کنند آن که ديگر عيني و تاريخي است و اسناد و ابعاد آن بهعنوان يک نمونه بهوقوع پيوسته مشخص و واضح است بعضي ديگر که ادعای روشنفکري دارند ميگويند اسناد عاشورا و احاديث آن اعتبار ندارد و گويي ميخواهند بگويند اين ماجرا اتفاق نيفتادهاست. من ميگويم همان مقدار که باقيمانده و يقيني است، کفايت ميکند. علاوه بر آن يا زياراتي که از ائمهاطهار از جمله امام جعفر صادق عليهالسلام در رابطه با امام حسين رسيدهاست چارچوب واضحي بهدست ما ميدهد و ابعاد مختلف موضوع را روشن ميکند. آنها در عاشورا خيلي تاريخگرايي ميکنند و سعي در خدشه واردکردن به آن دارند، من تعجب ميکنم چراکه اگر آنها همان روش تاريخي غربي و ماديگرايي غربي را هم قبول داشتند، ميفهميدند که امروزه با روشهايي که وجود دارد، ما با کوچکترين جزء تاريخي ميتوانيم کل واقعه تاريخي را بازسازي کنيم. درحاليکه درباره عاشورا قطعههاي تاريخي زيادي داريم که به خوبي آن را چارچوبدار ميکند و انسانها با تمام وجود آن را درمييابند. در هر جاي دنيا و با فرهنگهاي متفاوت و در آفاق زماني و مکاني گوناگون! در واقع اين افراد خود را اذيت ميکنند و بيهوده زحمت ميکشند.
در عاشورا آنچه رخدادهاست تجلي انسان کامل است و طبق همانچه که ما در تاريخ داريم، لحظه به لحظه که به شهادت نزديک ميشود، برافروختهتر ميشود و ابتهاج بيشتري مييابد و اين همان تجلي است که در حال بيشترشدن است و هم آن را ميبينند. کسي که اين واقعه را روايت کرده کسي نيست جز خود دشمنان، امامحسين و از اين جهت نميتوان در آن شک کرد بر اين اساس ما در اين بازسازي تاريخي عاشورا هيچ مشکلي نداريم و من يقين دارم اگربه روشهاي تاريخي کمي در ايران و حوزههاي علمي کار شود، ميتوان به بازسازي تاريخ پرداخت و اين چيز پيشپا افتادهاي است.اگر عاشورا درست بازسازي شود خودبهخود ابهاماتي که پيرامون بعضي از احاديث مهدويت بهنظر ميرسد، روشن ميشود و ديگر احتياج نداريم که فقط در بعد اسنادي دست و پا بزنيم. از آنجا که روشهاي تاريخي و روشهاي بررسي اسنادي تاريخي هنوز در حوزهها عميق نشده و در ابتداي کار است اين مشکل وجود دارد و بهنظر من اگر اين رويکرد زودتر شروع شود و ما همانند دانشگاههاي بسيار پيشرفته جهان، بهروش بازسازي تاريخي روي بياوريم مسئله حل ميشود. اين روشها بهقدري پيشرفتهاست که در رابطه با ماقبل تاريخ، کوچکترين بند يک دايناسور را مييابند و سپس تمام سيستم بدني آن را بازسازي ميکنند حال آنکه تاريخ خيلي واضح است و بهصورت مکتوب وجود دارد. من تعجب ميکنم کسانيکه در ايران خود را خيلي روشنفکر و غربگرا ميدانند، بيآنکه در اين زمينهها سواد داشتهباشند، به بحثهاي عجيب و غريبي دامن ميزنند که واقعاً آدم متأسف ميشود. بايد گفت که اگر قرار است به غرب عميقتر غربگرايي کنيد و مانند خود آنها علميتر بحث کنيد. با اين حال، ميبايست تجلي امامزمان رادر روز عاشورا ديد. اين بحث دقيقياست که من فقط به آن اشاره کوتاهي ميکنم. در فرازي از روايتها و زيارتنامهها درباره امامحسين عليهالسلام ميگويد فقد قاتل کريما. اين از آن نکات عجيب در فلسفه و علوماجتماعي است چراکه جنگ با مسئله پيشرفت تاريخ گره خورده و اگر جنگ به وجود نيايد، هيچوقت تاريخ پيشرفت نميکند؛ جنگي که در آنجا مطرح ميشود همواره با نوعي لئامت و پستي و کشتوکشتار و خونريزي همراه است اما امامحسين، با کرامت نه با رذالت جنگيد. در واقع آن جمع اضداد در اين جريان وجود دارد و امامحسين هم بهطوري جدي عزيزانه جنگ ميکند و هم کرامت دارد. چيزي که در تاريخ عادي بشر نيست و تقريباً محال است. اين مدل، درباره امامزمان نيز صادق است و ايشان هم کريمانه ميجنگد....